تبليغاتX
زندگي از قاب نگاه من
زندگي از قاب نگاه من

من؛صفا و آنچه كه بدان مي نگرم

بالاخره بعد از مدتی وقت کردم "زن زیادی" را ببینم، البته قبلا دیده بودمش، این را از پایانش فهمیدم، چرا که فقط صحنه آخرش را یادم می آمد*، تاثیر تبلیغات چهلچراغ بود، اینکه فیلم را در فهرست فیلم هایی گذاشته بود که موضوع خیانت را کمی قلقلک داده است. گویا کارگردان فیلم بر این تصور بوده که که خیانت یعنی همین چیزی که او می گوید، زنی مظلوم که از ابتدای فیلم اشک و ناله تماشاگر دعای راهش است و در مقابل یک دیو مرد صفت که تنها کارش چشم چرانی و عیاشی است. طبق معمول فمینیست بازی های مسخره سینما، زنی کبود تازیانه های عیاشی مرد خوشگذران و فقر و البته هوس مردان یعنی زنان فطرت پاکی دارند و اگر ناپاک می شوند، تقصیر خودشان نیست، مرد صفتان دیو مجبورشان کرده اند و اجبار هم که گناه به همراه نمی آورد، در پایان هم گذری به تعصبات کوکورانه و غیرت زده و همه را نفی کرده و در انتهای فیلم که قرار است همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود، همه زن های موجود؛حتی آنکه هرزگی می کند و خود بدان اعتراف دارد؛از اتهام مبرا هستند و مردان عالم که عامل تمام فساد و البته عقب ماندگی** هستند، به عقوبت گناهشان گرفتار می شوند و یا می میرند و یا درمانده و مطرود می شوند.
کل نگاه نقادانه و روشن فکرانه کارگردان محترم به مقوله خیانت،همین تک بعدی دیدن است که به طرز مضحکی، استخوان دار و باریشه خطاب می شود. به نظر من ریشه اش در آب است و ساقه اش در تنگ نظری. تصمیم گرفته ام دوباره ببینمش، البته اینبار یک چشمم را می بندم تا شاید بتوانم آنطور ببینم که کارگردان محترم دیده اند.
زن زیادی یعنی زنی که زیادی است، یعنی زنی که اضافه است. یا به تعبیری؛ زنی که وجودش بیش از حد نیاز است، زنی که الزامی به وجودش نیست و اگر بهتر بگویم؛ می شود گفت:جایی که زن، زیاد است و به وفور یافت می شود. اشاره دارد به هرزه زنانی که همه جه، چون علف ریشه دوانده اند و قارچ گونه، رشد میکنند و پس می افتند و پس می اندازند.
مراد از این زن، زن کمال گرای پایبند به اصول نیست؛ که او، جلوه جمال خداست، نه تنها در جسم بلکه در روح.

*:اشاره به دیالوگ: ((شوهرم منو واسه خرج موادش می فروخت))

**:اشاره به بیسوادی شخصیت اول مرد داستان که همسرش دارای تحصیلات عالیه است.


جوابیه یک کامنت:
گفته بودی: مسلما تو(ی) برداشت کوتاهی از یک واقعیت، نمیشه به همه جوانبش اشاره کرد فقط میشه به گوشه ایش اکتفا کرد.
این اکتفاکردن به جزئی از کل، یعنی پذیرفتن نقص-بصورت آگاهانه-، در این صورت نقد به نقص نه تنها نکوهیده نیست که بسیار نیکوست، همچنین؛ اینکه توان انجام کاری را نداریم می تواند توجیه قصورمان باشد؟ یا بهتر بگویم، زمانی که نمی توانیم کاری را کامل انجام دهیم؛بهتر نیست از انجامش صرف نظر کنیم یا انتقاد ها را بپذیریم؟ به هر حال موضوعیاتی از این دست که سازنده ی ذهنیت یک گروه یا اجتماع هستند، باید با دقت بیشتری انجام گردند، چراکه ذهنیت افراد؛ همچون کودکان نوپا، اولین ها را تثبیت می کند و درمقابل تغییرات آن ها،مقاومت می ورزد.
اینکه گفتم نفی تعصبات، منظورم نحوه ی نفی است، چراکه از نظر کارگردان محترم، هر غیرت و تعصبی؛ کورکورانه است. و کلا زن را؛وجودی در نظر گرفته که نیازی به غیرت و تعصب دیگران ندارد، چرا که فطرت پاکش؛تا انتها پاک می ماند و اگر آلایشی هم پیدا کند، تقصیر از مردان است. و به همین شیوه استدلالی، تا آنجا پیش می رود که فقط مردان را مقصر صرف مشکلات معرفی می کند. اما می دانیم که تعصب خاص مردان نیست و در زنان نیز چنین است.
کارگردان، غیرت را مساوی تحجر می داند؛که من این نگرش را نفی می کنم. ما نه متحجر و نه بی بند و باریم، ما غیرتمندیم.
اما منظور دقیق مطلبم: در دنیای امروز، خیانت زناشویی، سه ضلع دارد، مرد زن و اجتماع.
کارگردان محترم، فقط مرد را دیده بود و گریزی ناچیز و محقر به اجتماع زده بود و عامل زن را نیز نادیده گرفته بود. دادِ من از آن جهت است که چرا، وقتی اثری این چنین فرومایه است، آن را در زمره برگزیدگان می گذاریم.
من نیز فمینیستم، البته زن را قدیس نمی شمارم و نمی پرستمش، همچنین زن ذلیل هم انشاالله که نیستم، من از آن جهت به زن احترام می گذارم که مادرم هم یک زن است. زن بودن به خودی خود ارزش نیست، اشخاص هستند که به مفهوم زن، ارزش و احترام می بخشند.(کما اینکه میلان کوندرا، زن بودن را ارزش می داند و اشخاص را فاقد مفهوم، اما او نیز همه مونث ها را زن نمی شمارد و برایشان احترام و ارزشی قائل نمی شود.)
در پایان یک سوال: حوزه ی تاثیر قیاس یک موضوع در پیرامون ما، چقدر است؟؟
همین.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:9 توسط صفا | |
First shot : ساعت هشت صبح ، در راه دانشگاه ، پیاده روی صبحگاهی بنابر توصیه جناب دکتر، همه جا آرام وساکت(البته از نظر تئوری)،انگار نه انگار که امروز 13 آبان است و کلی برایش تبلیغ شده،مردم سر بر لاک خویش؛حساب دخل و خرج می زنند و دوندگی برای لقمه ای بیشتر. با خودم می گویم؛این مشهدی ها همیشه مشهدی اند،از دردسر و تغییرات ناگهانی زندگی گریزانند. بقیه روز را پیش بینی کردم،آرام؛تکراری و البته روتین. روزی مانند همه روزمرگی های هرروزه مان.
Shot After First: دانشگاه،ورودی. گویا ترسیده بودند. انگار خبر داشتند که قرار است اتفاقی بیفتد،برای همین،از همان ورودی چند نفری کارت می گرفتند و تذکر می دادند،خلاصه؛خوب به جنب و جوش افتاده بودند. ترس،عمق وجودشان را گرفته بود، ترس از اینکه نکند چند نفری جمع شوند،ترس از اینکه نکند بیداری چون بیماری واگیردار باشد و خیلی های دیگر را مبتلا کند.
Second shot After first shot: کلاس. بجز چشم های پف کرده و خواب آلود و آرایش های بی حوصله،نکته جدیدی در کلاس نبود،همان روال هر هفته و هر ماه ، تا لحظه آخر؛هر کسی سرگرم کار خود بود و انگار نه انگار که امروز 13 آبان است. نگاهی به پارچه سبزم کردم،با خود گفتم <چرا آوردمش؟بار اضافی است>.بچه هایمان کماکان همان روزمرگی ها را تکرار می کردند،استاد هم؛انگار نه انگار که 13 آبان است.
Few min after second shot after First shod: استاد با انرژی برایم ایرادات را می گوید ((البته استاد گرامی فقط ایرادات کارم را می گوید)) و من به این فکر می کنم که واقعا امروز 13 آبان است؟؟!! از چند نفری می پرسم،مطمئن می شوم که امروز حقیاقتا 13 آبان است. ناامیدانه،با درماندگی،به طرز مسخره ای برای استاد که کماکان مشغول دفع انرژی هایش است،سر تکان می دهم. هنوز به فکر اینم که، واقعا 13 آبان که میگن همینه؟؟!
Third shot after First shot: چند نفری خبر می دهند که کلاسشان را برای راهپیمایی کنسل کرده اند،کلاس ها؛یکی پس از دیگری کنسل می شود و ما کماکان کرکسیون می کنیم ، استاد کماکان صحبت می کند ، بچه ها کماکان گوش می کنند و من هم کماکان از خودم می پرسم؛13 آبان یعنی چه؟؟
جنب و جوش خارج کلاس بیشتر می شود،راه رفتن ها بیشتر شبیه دویدن شده است. همه،با عجله خود را به هم می کوبند و در کلاس ها به <اینور و آنور>می پرند. اما کلاس ما، همه خواب آلود؛خسته وبی رمق چشم به استاد دوخته و استاد هم چشم به شاسی و ماکت و میز. من هم کماکان غرق در فکر 13 آبان و افسوس اینکه چرا سبزم را با خودم آوردم.
Second shot: پلک هایم یکی درمیان بسته می شوند و استاد،همانجای همیشگی اش ؛ استوار،مصمم،بدون هیچ خستگی،مثل همیشه اش،کارها را توضیح می دهد و البته الان که کرکسیون من تمام شده،از کارها تعریف می کند و اصلاحشان می کند، این هم از شانس ماست(انشاالله...) ، در همین لحظات:...
Few second latter: یکی که نمی دانم اسمش چه بود(البته می دانم و چون مسبوق به سابقه ام،نمی توانم بگویم) خبری آورد، که دانشگاه شلوغ شده است اساسی. می گوید و می رود. 
After msg:انگار که عکسی را روتوش کنی،چهره ها به یکباره خندان شدند. لبخند ها،تا بناگوش که هیچ؛تا پس سر باز شدند. انگار که جانی تازه گرفته اند،همه بیخیال کرکسیون و تحویل و شاسی و ماکت و درس شدند،فقط می خواستند که از کلاس بکنند و بروند،اما استاد کماکان توضیح می داد، انگار نه انگار که امروز 13 آبان است و بیرون همه جمع شده اند.
First shot after msg:نمی دانم که چطور استاد گرام را راضی کردیم که بیخیال کلاس و طرح شود و اجازه دهد که برویم،اما این را می دانم که بالاخره فهمیدم امروز واقعا 13 آبان است.
Shot that’s be named WAR shot:دو تا سه هزار نفر،همه خندان،عده ای سبز،عده ای نقاب دار،عده ای مقنعه به صورت کشیده،عده ای عینک درشت آفتابی زده،عده ای ماسک بر دهان زده،عده ای مشت ها را گره کرده و عده ای هم در وسط جمعیت، شعار می دادند.
جمعیت هر لحظه متراکم تر می شدند،کلاس ها تعطیل می شدند،مسئولین نگران تر می شدند و من هم در آن میانه به این فکر بودم که حقیقتا چرا؟؟
WAR shot is not correct , STUPID shot:ابتدا فکر کردم که چه فرهنگ هایمان بالا رفته،سطح آگاهی هایمان رشد کرده،چقدر نگرش هایمان باز تر شده است، اما؛این تفکرات شیرین و دوست داشتنی،دیری نپایید،چرا که تیری از دوردست رسید و خورد وسط بادکنک خیال من و بوم.... .
به خودم آمدم دیدم،این جمع شدن ها، همان بلاهت قبلی مان است که رنگ و بوی اعتراض گرفته، همین. هنوز در مرداب بی اندیشگی دست و پا می زنیم و کماکان به زیر می رویم.
باشد روزی را که غرق می شویم و خود نمی دانیم که انتهایش تباهی است و افسوس.
Shots become after shots: البته بلاهت ها همه اش سبز رنگ نبود،آنطرفی ها هم چنین بودند،فقط ورژن ها متفاوت بود،هر کسی با ادبیات خودش مشغول غرق شدن بود. دوطرف کشتی شان را سوراخ می کردند،منتها یکی با پنبه و یکی با تیغ. و من در این میانه فقط در یک فکر بودم،کاش 13 آبان نبود.
I hate this shot: جمعیت که زیاد می شد، جنب و جوش هم بیشتر می شد، جو سنگین تر می شد و عده ی بیشتری را می گرفت و شعارها را نیز ساختار شکن تر می کرد. دو طرف کار را به تنگنا کشانده بودند، هرکس؛به طریقی در صدد تحریک طرف مقابل بود و از هیچ تلاشی فروگذار نبود و در این میان،مسئولین محترم دانشگاه،فقط صبوری می کردند و سعی در کنترل داشتند. همین.
Deleted shot:
Shot after deleted shot:زد و خورد؛احتمال فراوانی را نصیب خود کرده بود، البته کمی هم سایش های فیزیکی اتفاق افتاد، ولی نهایتا حرمت ها؛لااقل فیزیکی اش حفظ شد.
Special shot in war shot: اما آنچه که مرا مجذوب خودش کرده بود و در تمام مدت تجمع،ذهنم بدان مشغول بود، این سوال بود که آیا واقعا اینجا مشهد است؟؟ برایم این کلمات که در کنار هم می آمدند کمی عجیب بود:
مشهد،تجمع،13 آبان،دانشگاه آزاد،شعار،سبز ها، ... .
Final shot: تجمع،هرچه که بود، با هر هدفی که بود و هرکسی با هر عقیده و فکری که در آن شرکت کرده بود، بالاخره به پایان رسید، 13 آبان هم تمام شد، اما سوال اینست که چه فایده ای برایمان داشت؟ چه بدست آوردیم و در مقابل چه از دست دادیم؟ و اینکه،آیا فردای 13 آبان، باز هم به حقوقمان که معتقدیم مسلم است، فکر می کنیم یا 13 آبان فقط نمایشی اعتراضی بود و تا روز اعتراض دیگر، کرنش.
Shot that’s not exist: پایان.
 
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:25 توسط صفا | |
امروز به نیشابور شدیم و روستای خروین را برداشتاندیم!!.

مطلبش را بعدا می نویسم اما این عکس را فعلا داشته باشید.



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:45 توسط صفا | |
اينم تقديم به زن ذليلان گرامي !!!

همين.

گرچه این موضوع تکراری شده

نخ نما و جلف و بازاری شده

 

لیک باید گفت یک بار دگر

در خصوص آفت نوع  بشر

 

زن ذلیلا! زن ذلیلی خوب نیست

جنس بعضی از زنان مرغوب نیست

 

زن ذلیلی تحفه ی غرب است مرد!

نزد زن یک لقمه ی چرب است مرد

 

غیرتت کو مرد سا لاریت کو

مشتهای محکم کاریت کو؟

 

کو کمربند قطور چرمی ات

آلت آرامش و دلگرمی ات؟

 

زوجه های جورواجورت کجاست

زرد و سرخ و سبزه و بورت کجاست؟

 

صیغه هایت را نمی بینم چرا

صیدهایت را چه شد ؟تورت کجاست؟

 

های شلغم، شلغم بی خا صیت!

خاک عالم بر سرت! گورت کجاست؟

 

بس کن از صلح و محبت دم مزن

نغمه های جنگ و شیپورت کجاست؟

 

هی نگو :خانوم نفهمیدم ببخش!

فحشهای قبل سانسورت کجاست؟

 

مردهایی که بدین صورت... پر است

مردهایی که بدان صورت کجاست؟

 

 ریشه ی این زن ذلیلان را بکن

ای خدا چنگیز و تیمورت کجاست؟

 

زن هم آ ن زن های دوران قدیم

بی جهت لعنت به شیطا ن رجیم!

 

زن به سختی گرم غیبت بود و کار

اشک هم می ریخت روزی چند بار

 

بود پنهان چهره ی زن ها ،زغیر

یا د زن در اندرونی ها بخیر

 

توی شارع زن نمی دیدی مگر

در یمین و در یسارش نرّه خر

 

بره وار و گله وار و بی زبان

زندگی می کرد زن در آن زمان

 

بی طلبکاری ز شوهر بی طمع

زایمان می کرد زن لاینقطع

 

بوی میرزا قاسمی می داد او

بوی بادمجان و مطبخ بوی شو

 

تازه بعضی از رجال ارجمند

جای زن عورت صدایش می زدند

 

من نمی دانم چه شد که ناگهان

جنس زن شد صدر و آقای جهان!

 

زن زبانش چند سانتی متر بود

زن ذلیلی مترها بر آن فزود

 

زن ذلیلا!رشته ی عمرت گسست

زن ذلیلی بدتر از« اچ. آی. وی» است

 

نک! کلاه خویش را قاضی بکن

یاد ایام خوش ماضی بکن

 

زن اگر حرف زیادی زد بزنش

یا طلاقش را بده یا بد بزنش

  

رد چک را رج بزن بر گونه اش

ساعتی ده ضربه کن آبونه اش

 

تا بنای گریه زاری را نهاد

چانه اش را خرد کن خیرالعباد!

 

می شود شوهر به دوزخ مبتلا

گر سمع نامحرمی صوت النساء

 

ازتو شوهر در نمی آید حسن

گاو نر می خواهد و مرد کهن

 

الغرض زن ها اگر چه همسرند

لیک مردان از زنان همسرترند 

 

هستم از آن زن ذلیلان بنام

بیت آخر را بگویم والسّلام:

 

زن ذلیل است از ازل تا به ابد

زن ذلیلی بد تلفظ می شود!

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:2 توسط صفا | |
چندي پيش سايتي نظرم را گرفت(!!) كه كلي سرگرمم كرد.نمي دانستم بايد بخندم يا گريه كنم به اين بلاهت جوانان ما كه در نبود سازوكار قانوني و پذيرفته شده عرفي ، چنين بدنبال يار مي گردند.

به نظرم هيچ توضيحي بهتر از اين نيست كه خودتان بخوانيدش.

سايت مورد نظر را مي توانيد در اونجا ببنيند..................................اونجا

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:54 توسط صفا | |
به قول عقلا ، قرعه بر آپم زدند.
(توضيح واضحات:
1.عقلا:كلا هر كسي كه عقل داشته باشد از نظر لفظي عاقل محسوب مي شود اما آنچه كه مهم است؛طريق استفاده است كه به قول پروين بانو اعتصامي:
در سر عقل بايد بي كلاهي عار نيست
و كلا از اين دست حرف ها.
2.قرعه را از آنجا بر آپم رفته است كه مدتي است؛نياپاندم(آپ نكردم) و از آنجايي كه همين روال؛ديس اكتيومان مي كند،بايد قلمي بفرساييم تا فراموش نشويم،به قول معروف :
از دل برود هر آجه از ديده رود)
به قول استاد گرامي؛شاعر گرانمايه و ارجمند؛احتمالا كامران و هومن شون :
سر كلاس هندسه/.../ميگم اين حرفا بسه/.../كاش كه اين زنگ بخوره/.../دل به دلدار برسه/.../و... الخ(يعني الي آخر).
اما ( با عرض پوزش از اساتيد گرانقدر كه به جهان شمول بودن و ديدگاه هاي گرانمايه شان همگان وقوف كامل دارند) گويا روايت ما عكس اين بيت است و ما ترجيح مي دهيم بر سر كلاس بمانيم؛چرا كه به قول شاعر:
خدا داند كه الهم تو باشي
كلاسم،درس و ايمانم تو باشي
همه فكر و نواي روزمرم
مرادم،پير فرزانم تو باشي
اما؛غم بزرگمان اين است و همين سبب گشته كلاس ديگر برايمان فرقي نداشته باشد؛چرا كه كنون وصف حالمان اين چنين است:
بدو گفته است يار دلنوازم
كه اين باشد رسم آشنايي
كه دوري گرچه تنگ و سخت باشد
ولي شهدي است اندر اين جدايي
و بدين روال است كه الكي ياد اين بيت مي افتم كه:
داد معشوقه به عاشق پيغام
از طريق اس ام اس يا تله كام
كه چرا خنده تو چون گشته است
دل تو چون دل مجنون گشته است
كه در ادامه متوجه اش مي كند كه جانا؛براي ما تريپ(صولا تريپ به مانند استحاله معناي دروني دارد كه عاجز از وصف آنم) ازدواج و لاو و جي اف و از اين قبيل كهنه شده و رفته است به لاي پاي بچگان و اصولا بيخيال ما.
و به همين روال (چقدر به همين روال!!)،براي ما،شروع ترم گرچه شهد است،اما نيش زنبور،خوشي مان را به ناخوشي تبديل مي كند اساسي.
و ديگر آنكه قرار نيست واضح بگويم كه كمي تا قسمتي خجالتي هستم؛من طفلكي.
و در يك كلام مي توان عرضه داشت:
گفت شرح حسن ليلي مي كنم
خاطر خود را تسلي مي كنم
و سخن بدينجا پايان رسانم كه هرچه گويم گزافه اي است به كمال او كه خدا داند از دل شوريده بندگانش.
و در انتهاي متنم؛كسي را خطاب قرار مي دهم كه براي دقايقي صحبت بي فايده،نمي دانم چرا چنين مي كند؛خدايش هدايت كند.(سربسته مي گويم).
طفلكي؛محمد طفلك به خدا
كه مانده است از اين ايل جدا
از براي لحظه اي حرف زدن
...... (اين همان سربسته گفتن است!!!).

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:35 توسط صفا | |

دو سه روزه به خودت خیلی می‌نازی غزلك

چقدر ور می‌زنی، روده درازی غزلك 

می‌ری تو یاهو مسِنجر با همه چت می‌كنی

پِی كی هستی تو دنیای مجازی غزلك؟

به گمونم كه تو هم  تو زرد از آب در اومدی

منو باش كه فكر می‌كردم تو بسازی غزلك

عزیزم چه مرگته؟ باز كی پُرت كرده بگو

بگو منظورت چیه؟ از چه لحاظی غزلك؟

بعضی وقتا صحبتات اشك منو در میاره

بسكه تو رمانتیكی، پوست پیازی غزلك

ظرت چیه برم الكتریكی وا كنم؟

آخه خیلی جذابی، برق سه فازی غزلك

خلاصه جنبه عشقو نداری بزن بغل

برو دس بردار از این مسخره بازی غزلك

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:45 توسط صفا | |

همش دلم مي گيره..................همش تنم اسيره

اين به مناسبت كنسرت جديدش!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:44 توسط صفا | |

ميبينيد چقدر معروف شدم كه بقيه وبلاگ ها راجع به من مي نويسند!!!

http://tanzidin.blogfa.com/cat-5.aspx

ذكر شيخنا و استادنا بابابي

(هرگونه تشابه اسمي با افراد حقيقي و حقوقي كاملا تصادفي است !)

آن قتيل النفس في امور الدرس ، آن نكته گوي بي سابقه ، آن سهامدار بي رابطه ، آن زننده نكته را در هرجاي ، آن powerfull دمنده اندر سرناي ، آن سمبل غيرت و همت ، آن نماد شدت و حدت ، آن صوفي رياضت كش ناطق ، آن بر در صومعه پيام دانش عاشق ، آن دهنده نكات مربوطه ، آن مذكور الذكور ابن بطوطه ، آن گذرنده از هر حد و پيوستگي ، آن فشارنده نفس حتي در خستگي ، آن رياضيات نماينده الهي ، آن دنباله نامتناهي ، آن بلند قله رياضت ، آن شيخ جماعت ، آن دشمن راحت ، آن «صفر مخرج» بي نهايت ، آن سرچشمه دانايي ، استاد رحمان رضي الله بابايي ... روشي عجب داشت در زدن نكته و اكبرِ مشايخ(آن مشایخ نه ! شيخ الشيوخ بود!) بودي !

نقل است چون بدنيا آمد پرستاران از كرامات عجيب وي از هوش برفتي ... همان اول روز شيخ اينيشتين بن طرقوقي از نوادگان شيخ اينيشتين بن اصلي روي وي بديدي و آثار عجب در وي ظاهر بشدي ! آنقدر ظاهر بشدي وي هم در دم في الهاسپيتال از هوش برفتي ... استادالاساتيد رضواني كه خود 7 ساله بودي و كلاس اول را گذراندي بر سر شيخنا و استادنا بابايي ظاهر بشدي ... شيخنا و استادنا ، در همان اول روز كه در دنيا پا نهادي به استادالاساتيد اول خنده زدي اينگونه : هه هه هه! و شانه ها را بالا انداختي ! سپس گفت : يا شيخ ! مرا چون بيني ؟!

و شيخ بگفتي : چون فرمولي در آغوش باد !

سپس بگفتي : چرا اينگونه بيني ؟

شيخ جواب دادي : غروب پاييزه ! دلم غم انگيزه ... همينطوري !  

نقل است شيخ روزي در خواب بودي كه شيخي عظيم كه هيبت او كوه ها را به لرزه انداختي و شتر ها را آبستن كردي ببخشيد شترهاي آبستن را پريشان كردي بر او وارد شد ... در عظمت اين شيخ سخن ها رانده اند كه اهم آن ها اين بود كه اين شيخ تا كنون به هر بنده اي نازل شده بود بنده از ترس و تحول به بيابان گريختي ، لباس ها چاك دادي و تا آخر عمر عارف زيستي ! 

ليكن آن دم شيخ چون بر وي وارد شد اينگونه شد :

شيخ هولناك : يوهااااهاااااهااا ! برخيز يا بابايي ! وقت آن است كه رياضيات به گوشه اي نهي و ترك پيام دانش و سيمين و اينها كني (!) كه دستور رسيده تو خاص مخلوقات هستي و نشايد تو را رياضي دان زيستن ...

شيخنا و استادنا بابايي تسخر زدي و ريشخند بنمودي وي را اينگونه : هه هه هه هه هه !  سپس دست ها را روي هم گذاشتي روي شكم ، رو به شيخ هولناك بگفتي : بگو هفت !

شيخ هولناك بگفتي هفت ... و شيخنا آنچنان هشتي بگفتي كه كه شيخ هولناك كه هيچ عزرائيل (ع) هم بودي از شدت و هيبت آن صدا دم را بر كول نهادي ، برفتي و نيك كوفته شدي !

و شيخنا باز ريشخند زدي و شانه بالا انداختي و دست بر كمر برفتي ... 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:44 توسط صفا | |
افسردگي درديست كه امروزه اكثر افراد يك جامعه جهان سوم بدان دچارند ، البته جايي خواندم كه افسردگي يك انتخاب است نه يك درد،اين نگرش را نفي نمي كنم ؛ افسردگي يك انتخاب از يك درد است،اما گزيدن از ميان فقط يك گزينه را توانايي در انتخاب نمي نامند؛بلكه اين جبر است كه الزام مي كند به انتخابش،اما اين نكته حائز اهميت است كه براي همه افراد يك جامعه؛اين جبر هويدا نمي شود،بلكه اين سلب اختيار شرايطي را طالب است كه اگر،در زماني،فرد بتواند اين شرايط را محيا!! سازد،بدون توجه به سن ويا موقعيت اجتماعي و زماني فرد،اين گرداب كه راه رهايي بسيار دشواري دارد؛به پيش رويش گشوده مي شود.
دكتر ايلميا اشرفي رواشناس و استاد دانشگاه در مقاله اي ،علت افسردگي را عدم توانايي در تحليل درست و مطابق منطق مي داند كه تضاد هاي پيش روي فرد،با تاثير بر اراده و احساسات؛آلام و آرزوهاي شخص را دچار تضاد منطقي و احساسي مي نمايد،در اين حالت فرد از يك سو؛تضاد هاي پيرامون و سويي ديگر؛تضاد هاي غايي خود را پيش رو دارد،بدليل نا تواني در تطابق اين تضاد ها و پيدا كردن راه سوم براي زير ردا قرار دادن دو راه پيش رو؛به نوعي سرخوردگي رفتاري دچار مي شود،در اين زمان فرد بدليل عدم توان در تفكر منطقي كه حاصل تضاد ها و تعارضات ذهنش مي باشد،نمي تواند نقشه مناسبي براي ادامه مسير آمال و آرزوهايش و ساخت آينده اي روشن تهيه كند،اين عدم برنامه؛موجب تشويش ذهن و آشفتگي روحي فرد و همچنين خستگي رواني مي گردد كه به مرور موجب تحليل قواي جسماني و عدم تمركز مي گردد،مجموعه اين عوامل؛قدرت تحليل درست و منطقي را از فرد سلب كرده و شخص ناتوان از تشخيص درست پيرامون؛دست به اتخاذ تصميماتي مي زند كه از نظر اطرافيان،عاري از منطق و استدلال است.در اين زمان؛به تضاد رفتار فرد در مقابل منطق افسردگي مي گويند.
منبع:خودم!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:18 توسط صفا | |
رفت آن گل من از دست...................................با خار و خسي بنشست

اي كاش مي توانستم منظورم را ، واضح و بدون واهمه بنويسم.

اما فعلا اين را داشته باشيد كه اصلا آن نيست كه از ظاهرش پيداست ، مرادم چيز ديگريست ، اگر بخواهم كمي راهنمايي كنم ، حرفم اندكي بوي سياست مي دهد ، اما توضيح كاملش را اگر در اينجا بنويسم؛برايم بسيار گران تمام مي شود ، چراكه انتقاد از گل از دست رفته من!!! بهايي بس گزاف دارد كه من تاب تحملش را ندارم.همين.

و اين را براي آن دوست و هموطن مي نويسم كه اكنون دل در گروش بسته و برايش مشت گره مي كند:

اي تازه گل گلشن..........................پژمرده شوي چون من

من صفايي هستم كه دوست دارم در ديار حق جويان زندگي كنم.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:21 توسط صفا | |
اين را بي غرض مي نويسم ، اصلا منظورم دوست عزيزم نيست كه هر ترم ما را دور ميزند!!!
آب حيات است پدر سوخته/...../حب نبات است پدر سوخنه
وه چه سيه چرده و شيرين لب است/...../چون شكلات است پدر سوخته
آب شود گر به دهانش بري/...../توت هرات است پدر سوخته
مي نرسد جز به فرومايگان*/...../خمس و زكات است پدر سوخته
سخت بود ره به دلش يافتن**/...../حصن كلات است پدر سوخته
با همه ناراستي و بد دلي/...../خوش حركات است پدر سوخته
پي نوشت:
*فرومايگان:اصلا منظورم كساني نيست كه او را از ما دزديدند و دو ترم است پسمان نمي دهند.
**:اين را به طنز نوشتم.

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:31 توسط صفا | |

كماكان اشتباه از ما بود.
آدمي است ديگر،جائزالخطا؛يا بقول دوستي ممكن الخطا،يعني گاهي ممكن است اشتباه كند،براي همين خداوند در توبه را هميشه باز مي گذارد،براي اينكه انسان را معصوم نيافريده است،برايش امكان خطا نهاده تا پرهيزگاران مشخص شوند.من نيز؛اگر خدا قبول كند؛به حمدالله انسانم و خصيصه انساني اشتباه را بيش از ديگران دارا هستم،يعني گويا من هم جائزالخطا هستم و به همين روال است كه راه راست توبه براي من نيز باز است.مي گويند توبه گرگ مرگ است،اما كار دارد تا من گرگ شوم؛فعلا شير بي يالي هستم كه دندان هايش را كشيده اند و بجايش چمن كاشته اند،غرورش را لكه دار كرده اند؛لكه اي كه حتي با رنگين تاژ هم شسته نمي شود،امتحان كرده ام،حتي آبسال هم جوابگو نبود.
اما؛غرض چيز ديگري است،اينست كه اعتراف كنم؛به اشتباه،به خطا،به كوتاهي و سرپيچي،اينكه بگويم زياده روي كردم،اينكه براي خودم فرياد "وا اسفا"سر بدهم و ناله كنم.
حركتم غير حرفه اي بود،بدور از ملاحظات،به قول دوستي ديگر:"سنسورهايم را خاموش كرده بودم،نفهميدم كه تندروي مي كنم".دل بستن آفت رابطه هاست،به قول رومن گاري كه زندگي ام را زيرورو كرد"دل بستن؛ابتداي جدايي است،حال به هر چيزي كه باشد".براي همين است كه از ابتدا،دل بستن را خط قرمز مي دانستم،اما؛كوتاهي از خودم بود كه خط قرمز را گذراندم،حال مي نويسم براي توبه،براي بازگشت،براي طلب بخشش؛كه كوتاهي از من بود و من باز گشتم،به اول راه،به ابتداي بودنم.دوباره شروع مي كنم،از اول؛بدون خودم و بدون هيچكس و هيچ چير،گويي اين چند هفته با تمام ثانيه هايش دوباره متولد خواهند شد،همه چيز از اول.
به قول كارگردان ها : كات،از اول مي گيريم.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:53 توسط صفا | |
اگر به خانه ي من آمدي
برايم مداد بياور مداد سـيــاه
مي خواهم روي چهـــره ام خـط بكشـم
تا به جــــرم زيبايي در قـــــفس نيفتم.

يك ضربـــدر هم روي قلبـــم تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك كن بده براي محـو لـب ها
نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!


يك بيلـچــه، تا تمام غرايز زنـــانه را از ريشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشـت مي روم گويا!


يـك تيــغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !

نخ و سوزن هم بده، براي زبانـــــــم
مي خواهم ... بدوزمش به سق
… اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود
مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانســــور كنم !

پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشـوي مغزي
مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت
مي دانـــي كه؟ بايــد واقع بيـــن بود !


صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير
مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه مي زنندم
بغضم را در گلو خفه كنم!

يك كپي از هويتــــــــــم را هم مي خواهم
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقير تقديمم مي كنند !


تو را به خدا....اگر جايي ديدي حقــي مي فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند
بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:


من يـك انسانم

من هنوز يك انسـانم

من هر روز يك انسانم
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:26 توسط صفا | |
متنم را مي خواستم اينگونه آغاز كنم :

به نا آن يگانه پديدآورنده ي هستي كه انسان را روح دميد و جانش از گل ساخت سيمايش نكو آفريد و جذبه در آن قرار داده؛عشق در ميانه وجود نهاد و قلب را در ميان سينه اش،تپنده و گرم،گيرا و مجذوب قرار داد ، آدمي را ندا داد كه اي بنده من؛اي اشرف المشروف المخلوقات؛زمين از آن تو باد كه آفريدمش براي تو و تو را آفريدم براي خودم.

پس آنگاه فرشتگان را خطاب كرد كه اين دست مايه قدرتم را سجده كنيد كه همه كائنات در برابر اين بندگانم سر فرود خواهند آورد.اما آنگاه كه خداوند اينگونه،با شور شعف بارگاهش را آذين بسته بود براي خلقت اشرف مخلوقاتش؛روزي را آگاه بود كه اين تكه اي از روح خدا،چه خفت ها كه بر جهانيان روا نمي دارد و چه ننگ ها بر دامن پاك انسانيت نمي نشاند،از آن روي بود كه او را؛آن جسم برخاسته از گل را؛به زمين خاكي فرستاد تا شايد پاك گردد در اين خاك مقدس،اما....

اما اين نوشته هيچ گاه به منظوري كه من از برايش قلم به دست شدم نمي رسد،شمال را جنوب رفته ام با اين سبك شروع.

اينبار كه قصد كردم كاغذ را چركين كنم،مي خواستم صرفا كاغذ سياه شده اي توليد كنم و نوعي روزمرگي را بگذرانم،قطار كلمات را رديف كنم و اميدوار باشم؛كسي چيزي از متنم متوجه مي شود،اما اينبار،مي خواهم عادت را پس بزنم و كمي با خودم متفاوت باشم.

چند مدتي بود كه سخت اوضاعم تودار و غمناك شده بود،هر روز فكرم اين بود كه امروز را چگونه به شب برسانم و به خواب برسم،چراكه خواب تنها محل رسيدن به آرزوهايم بود،بيداري؛گويي فقط مكاني براي توليد آمال و آرزوها بود.اين فكر ديوانه ام مي كرد كه چه چيزي در زندگي ام جاي خالي اش را فرياد مي زند،البته كمي اقتضاء سني است اما؛فكر آزار دهنده اي بود.

اوايل امر،سعي مي كردم همان شيوه قديمي كه هزاران بار ياورم شده بود را به كار ببندم،زياد طول نمي كشيد تا با گفتگويي عميق با خودم،راضي شوم كه يا چنين افكاري اصلا وجود ندارد و يا اينكه جاي خالي را يافته ام و فلان كس است.خيلي وقت ها حربه ام تاثيرگذار بود؛حتي خودم هم باورم مي شد و سعي مي كردم اطرافيان را به خيالاتم پيوند دهم ،‌ اما،اين راه علاج،موقتي و گذرا بود،ديگر دچار سوءمصرف شده بودم؛تجويزم تاثير گذار بود؛ولي خيلي كوتاه مدت و سطحي ، اين اواخر ديگر به نسخه هاي قوي تر هم جواب نمي دادم،ذهنم ديگر ياراي فريب خودش را نداشت،كاملا قفل شده بود،ديگر همان دوخط كلمات چيده شده را هم نمي توانستم بنويسم،چو اصولا من براي مخاطب و شخص مي نويسم،من براي جلب توجهش و اظهار وجود و بيان آنچه كه از رودر رو گفتنش هراس و بيم دارم به اين قلم و كاغذ و مكعب پناه آورده ام،به همين منظور است كه هميشه دعا مي كنم كه گذر مخاطبم كه دليل اصلي ام است به نوشته ام بخورد و پايش در دست انداز كلماتم گير كند تا شايد سر سوزن محبتي به درياي اشتياق من روا بدارد.اما همانگونه كه تا كنون شخصم توهم ذهنم بوده است،نوشته هايم نيز موهوم و گنگ مي نمودند.آن زمان هم كه توهم ها را برداشتم تا حجاب از جهان بيني ام رخت ببندد،متنم ديگر روحي نداشت كه بخواهد احساسي را نقل كند.

اما چند روزي است كه احساس مي كنم كه روال بر طريق مراداسب مي تازاند و را مي گشايد،چند روزي است كه حس مي كنم جرياني در حال شكل گيري است،اما؛هنوز خوف گفتنش را دارم،حتي با اين ابزار،حتي با كنايهو اشاره،ترس از دست دادن اين حس كه به حق بسيار زيبا و ملكوتي است،مي ترسم خوشي هاي تفكرم به عزاي تجردم بدل گردد.

ترسم از آن است كه خيالاتي بر او فايق آيد كه هيچ ميانه اي با من و اعمالم و افكارم ندارند،مي ترسم كه رشته هاي اين چند وقته را پنبه كند و چه بسا در آتش نفرت بسوزاند،اما با اين حال؛خطرش را به جان مي پذيرم و فرياد شوق و شعف سر ميدهم.

--اين خاطره به شدت آزار مي دهد و يادآور لحظاتي مي گردد كه حس ناپختگي مي كردم،--روزي كه به دوستي گفتم به وجودش(هر چند كه فيزيكي و مادي نبود و بيشتر از احساساتي بسيار ضعيف بود) عادت كرده ام،از آن پس ديگر همان كوچك حضورش را از من دريغ كرد،تا كنون به دلايلش بسيار فكر كردم و به اين دو دليل بيشتر دست نيافتم:اينكه "تا كار به تنگنا نرسيده است؛اوضاع را بسامان كند" و يا "جوابي سخت به جسارت نابخردانه ام داده است".

اين همان سوء برداشت از احساس من بود كه اين روزها بشدت از آن هراسان و گريزانم.

خدا خودش ياريم دهد.

من صفا را با يار حق جويم مي خواهم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:2 توسط صفا | |
تصميم گرفتم اپيزوديك بنويسم ، اين روز ها "كثرت موضوع" گرفته ام.
(توضيح:كثرت موضوع بيماري خطرناكي است كه معمولا در اوان جواني گريبانگير آدمي (توجه كنيد؛آدمي!!) مي شود و معمولا تا اواخر دوره همان گريبان را مي چسبد و رها نمي كند ، از نشانه هايش سردرگمي ، بي حوصلگي و يه چيز هايي است كه قابل ذكر نيست ، راه درمان ندارد اما برايش واكسن ساخته اند ، البته خدا ساخته است و بنده اش هم لذتش را مي برد؛داشتن همدم و همدل!!!
خود بيماري را اگر بخواهيم تعريف كنيم؛بدانجا مي رسيم كه بيماري كثرت موضوع زماني حادث مي شود كه فردي احساس مي كند در پيرامونش موضوعاتي وجود دارند كه هر كدام از اين موضوعات دليلي مي شود براي زنده ماندن ،نفس كشيدن ،ادامه دادن ،شاد بودن و كلا لذت بردن؛اما زماني كه فرد مي خواهد از اين ذخيره ها براي انجام امور بالا استفاده كند؛در مي يابد كه سرابي بيش نبوده اند و همه ي آن ها (موضوعات)خيالات واهي ذهنش بوده اند ، اينجاست كه احساساتي تخريب گرايانه بر فرد غلبه مي كند ؛ مانند احساس پوچي و يا افسردگي ها با درجات مختلف ، به اين مي گويند كثرت موضوع.


اپيزود اول:براي او

اين را شخصا براي خودم و خودش مي نويسم،حيف كه نمي توانم برايش خصوصي بنويسم.

امروز بيستمين صبح را هم با نو عهد بستم،اميدوارم بيست روز ديگر هم زنده باشم و اين عهد را تمام كنم.

اللهم .....


اپيزود دوم:بالا و پايين

ديروز رفتم و مدركم را ، شيره ي تمام زحمات !!! اين چند ساله ي دبيرستان و قبل آن را تحويلاندم ،‌ يعني به اداره ي محترم اموزش تحويل دادم.

نمي دانم چرا آن مسئول محترم كه خدا عمه اش را مورد لطف يك كساني قرار دهد،همه ي مهر ها را كنار خودش نمي گذارد و به يكباره؛برگه ام را جوهرمالي نمي كند ، سه طبقه را آنقدر بالا و پايين رفتم كه به قول ورزشكار ها "زانويم آب آورد" (البته خوشحالم كه فقط آب خالي بود و ...).

ما را به هر كاري كه در عمرمان نكرده بوديم ، وادار كردند ، فقط مانده بود كه بگويد؛برو سرايدار را ماچ كن و رسيد ماچش را براي درج در پرونده بيار؛ خلاصه با هر بدبختي و خواهشي كه بود ، آنجا را "دودر" كردم،سفته ي كذايي را هم از حسابداري گرفتم ، با خودم فكر مي كردم؛من چه "آي كيويي" بودم كه براي يك برگ كاغذ گلاسه ، اينقدر سفته دادم ، آن هم به دانشگاه آزاد ... !!!.

اين را كه فارغ شدم (اصولا فارغ شدن چيز بدي نيست؛يعني خيلي هم خوب است؛وقتي فارغ مي شوي يعني آزاد مي شوي از بند يك موضوع دست و پاگير ، مثلا فارغ تحصيل شدن !!!).....

(اين جمله ادامه ندارد ، چون يادم رفت ادامه اش را بنويسم!!!)


اپيزود سوم:مي گردم....ميگردم....هنوز هم ميگردم

همان روز كه ديروز مي باشد (البته مي باشد تكيه كلام ما نمي باشد و دزدي مي باشد و مربوط به "كودك فهيم"40چراغ مي باشد،پس ما ديگر نمي گوييم مي باشد) ، براي دريافت كارت جام كه دانشگاه محترم منت بر يك جايمان نهاده و آن را برايمان صادر كرده ، به فني رفتم ،آن جا بود كه جلوه ي قدرت خدا را ديدم!!،چقدر مرتب بود،همه ي اسم ها به ترتيب و با چيدماني درست ، از پس هم قرار داشتند ، فقط نمي دانم چرا هر نفر بيش از دو ساعت دنبال اسمش مي گشت و زماني كه پيدايش مي كرد ، همه بخصوص مسئول محترم!! آنجا به او تبريك مي گفتند ، ديده بوسي مي كردند و عكس يادگاري مي گرفتند ، مخلص آنكه ما كه پيدا نكرديم؛چهارساعت تمام بدنبالش مي گشتم؛كارت ما هم برايمان يوسفي شده بود،نشد ديگر،كم مانده بود جيب هاي مسئول آنجا را هم بگردم.

در پايان هم دست از پا درازتر (حالت طبيعي ماست!!!) به خانه و كاشانه بازگشتم.

اما توصيه مي كنم اگر تا كنون براي دريافت كارت نرفته ايد،ديگر نرويد؛چون من كاري كردم كه شتر با بارش در آن جا گم مي شود چه برسد به كارت بخت برگشته ي شما ، اما اگر رفتيد،نگاهي به روي پاكت ها بيندازي ، همه ي آنها را مزين به نام خود كردم!!!.

(پي نوشت:اي كاش ما هم از ادواتي مانند "خط چشم و ..."استفاده مي كرديم ، اينجوري مسئول آنجا براي ما هم به هر دري ميزد تا كارتمان را پيدا كنيم ، به اين مي گويند:"تبعيض جنسيتي")


اپيزود سوم:2+2=5

گفته بودم "كثرت موضوع" گرفته ام ، فكر كنم دوباره "عود" كرده ، اول كه مي خواستم شروع كنم ، با خودم مي گفتم؛تا بيست اپيزود نشود ول كن نيستم،اما الان اين سه تا را هم به زور نوشتم.


اپيزود دوم:من و سياست

ديروز براي اولين بار سياست را بيخيال شدم(چقدر روز پرباري داشتم!!!)ديگر سراغ اخبار سياسي نرفتم،تصميم دارم ديگر بيخيالش بشوم،راست است كه "سياست پدر و مادر ندارد" ، اين را با تمام وجودم درك كرده ام ، به قول استادمان :"كلاهت را بچسب؛باد نبرد" مي گفت :"مراقب خودت باش كه درست را پاس كني،سياست براي تو نان و آب نمي شود" ، راست مي گفت طفلكي؛مرد خوبي بود؛اما اي كاش استادم نبود ، دست و پايم پيش او بسته بود .

اپيزود اول:مقاله ي لعنتي


مي دانم چرا كسي جوابم را نمي دهد ، آخر من چه چيزي در اين مقاله بنويسم،وقتي كسي حاضر نيست به چند سوال ساده جواب بدهد.

نمي دانم ، شايد من توقع زيادي دارم و يا شايد ديگران ... .


اپيزود دوم:No name

حتما متوجه شده ايد كه من تا سه بيشتر شمارش نمي دانم ، به نظرم اينگونه بهتر است ، چون همين سه تا هم نياز مرا برآورده مي كنند،اگر قرار باشد بيشتر ياد بگيرم ، بايد تا آخرش بروم.

"كي مي دونه آخرش كجاست؟؟!!"


اپيزود سوم:ميدان شهيد آرمين

باز هم انتخاب واحد رسيد،كلا من با انتخاب مشكل دارم،البته تقصير كسي نيست،آخرين تجربه ام از انتخاب وحشتناك بود،مي ترسم دوباره تكرار شود.

مي ترسم من درس پنج واحدي انتخاب كنم اما برايم دو واحدي را تاييد كنند ، مي گويند مارگزيده از .... .

تصميم دارم خودم را سبك نكنم كاري انجام ندهم ، خودشان مي دانند كه بايد به جاي مردم فكر كنند؛دستشان درد نكند.

راجع به تيتر هم اين نكته را بگويم كه اگر اينبار آرمين بخواهد ما را دور بزند ، خودم به شخصه ميدانش مي كنم!.


اپيزود آخر:No title

شايد شما ندانيد اين ها را براي چه كسي نوشتم و كنايه اش براي كيست،اما خودم كه ميدانم!!!!

همين كافيست.

"من يك خودخواه به تمام معنا هستم كه جز مصلحت خودم و هم گروه هايم،چيزي نمي خواهم؛مردم بروند غازشان را بچرانند"

حدس بزنيد اين جمله از كيست؟



در پايان از خودم و يكي از دوستانم تشكر مي كنم.

من صفايي هستم از ديار حق جويان
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:49 توسط صفا | |
طنزمان نمي آيد ، چه كنيم؟؟

ما اينجوري هستيم؛گذشت آن زماني كه به شكاف ديوار هم مي خنديديم كه اي جان !! ببين اين ديوار اينجايش اينگونه شده است و بعد هم انفجار خنده ، الان ديگر شكاف ديوار را هم پر كرده اند تا مبادا به چيزي بخنديم و شاد شويم و بعدش احتمالا خوشي بزند زير يك جايمان و بعد هم به اطرافمان نگاه كنيم-البته نگاه كردن في نفسه چيز بدي نيست-اما نبايد هر جايي را ديد ، بايد اطراف را ديد ، اما مهم اين است كه چه چيزي را ببينيم و چه نظري بدهيم ، اينكه همه جا گل و بلبل است و همه با هم خوش و خرم؛دور هم مي خنديم و انگار نه انگار كه بدن هايمان هنوز كبود است و دهانمان پر از مايعي قرمز رنگ به نام خون.

براي همين طنزمان نمي آيد ، چرا كه نمي خواهيم خوشي زير دل شما هم بزند و بعد از طي مراحلي كه نقطه چين است ، سر از بهشت هاي اطراف شهر در بياريد و ما هم بشويم قاتل جان شما ، من نمي توانم خون شما را گردن بگيرم ، چون اصولا خون دامن گير است.

اما اگر توجه كنيد ، ما هم براي خودمان طنز جالبي هستيم ؛

اينكه باور كرديم اينبار صندوق ها ؛ فقط صندوق هستند ، يعني چيزي را نگه مي دارند و بعد در آخر همان ها را پس مي دهند

اينكه باور كرديم معتمد يعني مورد اعتماد همه ي مردم

اينكه رفتيم و انگشت هامان را جوهري كرديم

اينكه در خيابان الله اكبر گفتيم و فكر كرديم اين شعار يعني ....

اينكه ....

اما ؛ با همه ي اين طنازي ما ، با همه ي كرنش هامان ، مي خواهند كه برايشان مجيز گويي كنيم و از گل و بلبل نداشته ي مملكت بنويسيم ، از صفاي وطن و آرامشش بنويسيم كه البته همين كار را خواهيم كرد.

نمي خواهيم پيراهن مخملي به تنمان كنند ، من اصولا به مخمل حساسيت دارم.

(موخره:مي دانم؛چرند شده است ، اما بايد فكر جان كرد ، من نمي خواهم بهشتي بشوم!!!)

صفا از نوع حق جويش.

همين.

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:1 توسط صفا | |
از ديشب؛بعد از شنيدن آن خبر كذايي؛زندگي ام ديگر قاب ندارد ، به هم ريخته ، به قولي شير تو شير شده است؛فاجعه.

نمي دانم چه اسمي مي شود بر آن گذاشت (آن بر مي گردد به اوضاع روحي من از ديشب تا كنون) ، كل زندگي (البته لحظات و خاطرات بد ، فاجعه و بعضا ترس آلود ) ام پيش چشمانم رژه مي روند كه اي جان !، تو اينگونه بودي ، اينقدر گاف دادي و اين مقدار فاجعه ببار آوردي و آبروي نداشته ات را به باد دادي .

تا الان فكر مي كردم كه اين ها ساخته ي ذهن افسرده ي من است ، اما گويا قرار است دنيا برايم سخت تر و وحشتناك تر شود ، چند ساعتي است كه اين خاطرات تكرار مي شوند و تبديل به واقعيت عيني مي گردند ، نمونه اش همين چند دقيقه ي پيش ، فاجعه بود به نظرم (مرادم حركت و حرفم است !!) .

خلاصه الان به مانند يك جنازه ي بي روح شده ام ، هرچه سعي مي كنم مثبت فكر كنم ؛ نمي شود ؛ ميان آن مثبت ها هم بدنبال نكته اي منفي مي گردم تا آن را در ذهنم پرورش بدهم.

 "گويا من افسرده شده ام !!!"

(خدا نصيب گرگ بيابان نكند مرا كه گرگ هم از دست من خواهد رنجيد)

همين. 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 20:15 توسط صفا | |

نامش ابداعي است،يعني ابداعي كه نه،"من درآوردي"است؛از خويشتن خويشم در آوردم،خسته نوشت.

امشب،ساعت دو بامداد،بعد از يك روز بسيار طولاني و بعد از كلي بالا و پايين رفتن ها،بعد از كلي گرسنگي كشيدن ها،نوشتن خيلي سخت است،آن هم نوشتن فلسفي،نتيجه اش مي شود چرنديات؛كه همان خسته نوشت است.

خسته نوشت يعني هر آنچه كه از مغز بي انرژي ات به بيرون پرتاب مي شود،يعني نوشتن در زمان تعطيلي گيت بازرسي خروجي قلم،يعني نگارش بدون تفكر،يعني نوشتن بدون بازبيني دوباره،يعني اين چرندياتي كه مي بينيد،اما...اما حتي مگس هم جاندار مفيدي است،پس اين نوشته ها هم لابد .... ،اين استدلال خسته نوشت است،سر و ته ندارد.

خسته نوشت را طولاني نوشتن جايز نيست،چون اصولا خسته نوشت است،حتي دست هم ياري نوشتن نمي دهد،پس كلام كوتاه مي كنم كه هر چه بگويم گزافه است.

صفا حق جو

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 14:14 توسط صفا | |
لطفا سري به اين آدرس هم بزنيد ، اگر بيكاريد ، مي خواهم طنز هايم را اينجا بگذارم.

http://mokaab.blogfa.com/page/tanz-e-talkh.aspx

همين.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:36 توسط صفا | |